تبليغاتX
دریای درون
Until I learned to love myself ... I was never ever lovin' anybody else



بابا بهمون گفت به ایستگاه اول که رسیدید یخ شکن هاتون رو ببندید... ایستگاه هم که نه... همون قسمت که یه دکه ی کوچیک بود و جلوش هم چند تا نیمکت که مردم استراحت می کردن... شلوغ بود اون روز... نشستم یخ شکن های خواهرک رو بستم... بعد شروع کردم به بستن مال خودم که یکی گفت... "اونجوری یخ شکن نمی بندن !" سرم رو آوردم بالا و دیدم دو تا پسر لم داده به هم جلومون رو یه نیمکت نشستن... مثل هم بودن و معلوم بود برادرن... گفتم خب اگه تو می دونی چطوری میشه بست بیا برام ببند و بلند شدم ایستادم... و در کمال تعجبم همونی که به بند بستنم اعتراض کرده بود اومد جلو و نشست و دو تا یخ شکن هام رو بست !

دیگه خیلی یادم نیست چیزی گفتیم یا نه... مامان و بابا که رسیدن راه افتادیم دوباره... تو مسیر باهامون بودن تقریبا... گاهی جلوتر گاهی عقب تر... به رستوران بالای کلک چال هم که رسیدیم اومدن درست کنارمون نشستن... یعنی من و خواهرک کنار هم... بابا و مامان جلوی ما و اون و برادرش هم کنار بابا نشستن... خیلی عادی... تازه وسط غذا خوردن از بابا خیلی مودبانه چاقویی چیزی هم گرفت... مامان هم متوجه جریان شده بود به عادت اون موقع ها همینجوری مداوم بهمون چشم غره می رفت و خط و نشون می کشید... چه خبر داشت که حالا اینها ماجراهای ساده ی من بود باهاش...

موقع برگشتن که ما دوباره از مامان اینها جلو افتادیم بهم شماره ش رو داد... اسمش رو نوشته بود بهرام... البته اسمش بهرام نبود اسمش از این اسمهای تاریخی و عجیب و غریب بود... متولد 57 بود و هنوز دانشگاه نمی رفت ! خب این برای مغز ناقص من خیلی عحیب بود که یه پسر بیست و یک ساله هنوز دانشگاه نمی رفت... من تازه مهندسی قبول شده بودم و چقدر به خودم می بالیدم...

از یه خانواده ی شسته رفته بود... پدرش معمار بود... خونه شون هم یک جای با صفای شهر... یه باری که رفتم خونه شون مادرش هم بود... یعنی اصلا برده شده بودم که نشون داده بشم... یه دستبند هم عیدی گرفتم... که تو یکی از همون کوه رفتن ها گم شد...

می خواست پزشکی بخونه... رو میز تحریرش میکروسکوپ بود و کتابهای تجربی... اون روز لباس خوبی نپوشیده بودم... یعنی گشته بودم و پیدا نکرده بودم... یه بلوز آستین کوتاه تقریبا تنگ راه راه کرم و قهوه ای... یه شلوار کتون کرم رنگ و کفشهای تیمبرلند قهوه ای.. با اون ابروهای پهن و برنداشته و صورت بی آرایش...

یک روز هم رفتم خونه ی مادربزرگش... غذا خوردیم و مادر بزرگش بهم یه کش سر سبز داد که توپهای کوچیک سیاه توش بود... یک روز دیگه هم که می خواستم فیلمهاش رو بهش برگردونم، من رو برد یک خونه ی متروک سمتهای عباس آباد... خونه ی قدیمی خودشون بود که همینجوری با اثاث گذاشته بودن و رفته بودن ازش... نه اشتباه نکنید... تو اون خاک و خل و تارعنکبوت... زیر پله های داخل خونه که می رفت سمت اتاق خوابها ازم خواستگاری کرد... گفت دارم میرم بلژیک... می خوام تنها نباشم... می دونید یه هو بهش چی گفتم ؟ گفتم نه... آخه من نامزد دارم !!!!

این رو گفتم فیلمها رو دادم و برگشتم خونه... اما بهترین خاطره ای که ازش دارم و نمی دونم قبل از خواستگاریش بود یا بعدش این بود که یه روز ولنتاین که تو اون دانشگاه کوفتی بودم برام یه بسته رسید ازش ! بسته رو گرفتم و رفتم روی صندلی های جلوی خوابگاه نشستم و باز کردم... توش پر از تراشه های فر خورده ی چوب بود... یه عروسک.. یه کاکائوی بزرگ کشمش دار که من عاشقشم و یه کارت بزرگ قرمز که توش نوشته بود " ولنتایم! مبارک!!! " ...و این توی اون روزهای سرد و خاکستری خیلی برام لذت بخش بود...

اون رفت بلژیک و سال بعد برگشت و باز بهم زنگ زد... که بیا بریم... من هنوز دوستت دارم... بهش گفتم من که بهت گفتم نامزد دارم... اما می دونید چرا دوستش نداشتم... یعنی چه چیزیش رو دوست نداشتم ؟... خنده هاش رو...

خواهرم هنوز هم میگه اون موجه ترین آدمی بود که تو زندگیت وارد شد... اما واقعا مدل خندیدنش رو اصلا دوست نداشتم... چیز بیشتری هم ازش نمی دونستم که دوست نداشته باشم ! یا اون موقع عقلم به چیزهای دیگه نمی رسید... اما به هر حال الان حرف من چیز دیگه ایه...

این جمله رو باز بعدها به جای نه گفتن به سه چهار نفر دیگه گفتم... همین که الکی می گفتم نامزد دارم... همون روزها که روابطم هنوز به تن آغشته نشده بود... خواستم بنویسم آلوده... ولی تن حرمت داره... آلودگی برای تن نیست... برای همین نوشتم آغشته... آره اون روزها این حرف رو به سه چهار نفر دیگه گفتم... که می خواستن من باهاشون عروسی کنم... یا با خانواده مزاحممون شن... یا...

... و اون روز یکشنبه ی 18 بهمن سال 87... حدود ساعت 8-7 شب تو یه رستوران تو جزیره ... وقتی جنوبی چشمای سیاهش رو از رو بشقاب برداشت و به چشمهام زل زد و گفت که نامزد داره و قراره ازدواج کنه...

...

خب می دونید ؟... زندگیه دیگه... خیلی هم بیشتر از ما حالیشه...


+  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 14:12  ... Freeda  | 



گاومیش همیشه روزهای داغ تابستون میومد ایران... چند روز قبل از تولدم... تولدهایی که هیچوقت رنگ هدیه ای از اون به خودش ندید... هروقت می دیدمش خیس عرق بود... می گفت گرما و عرق ریختن رو دوست داره بسکه تو مملکت فرنگ سرما می کشه...

یه روز داشتم ساعت 10-11 می رفتم باشگاه... از کوچه پیچیدم تو خیابون دیدم داره با "لنی" میاد... ( اسم لندکروزشون بود)... آفتاب می زد... داغ داغ... کنارم ایستاد گفت کجا میری؟ گفتم برو خونه من یه ساعت دیگه میام... این صحنه... این فضا... این گفتگو... چسبیده به خاطرم... پاک هم نمیشه... این همون تابستونی بود که با بچه های دانشگاه رفتیم استخر خونه ی اون دکتر زرتشتی که چند سال بعد وحشیانه تو فرانسه کشتنش...

با بچه ها زیر آفتاب دراز کشیده بودیم و می گفتیم و می خندیدیم... اما من ته دلم می دونستم که این روزها آخرین روزهای ماست...

اسمش رو  پسر تابستان هم گذاشته بودم...پسر تابستان چند روز پیش دوباره بهم زنگ زد... امسال انگار زودتر اومده... مثل همیشه جواب ندادم... دو سال و نیمه که دیگه حتی صداش رو هم نشنیدم... همه ی مسیرها رو بستم... از هر دری وارد میشه من دیگه نیستم... علی رغم میلم یه جور نفرت توی من بیدار می کنه... انگار سالهای سال با فریب و دروغ زندگی کرده بودم...


Here Comes The Summer's Son

He burns My Skin

I Ache Again... I'm Over You

I'm Over You... I'm Over You

*...


+  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 14:9  ... Freeda  | 



نشسته بودم پشت مانیتور و منتظر بودم حرف های بچه ها تمام شود که من هم آهنگ خودم را بگذارم پخش شود... و داشتم فکر می کردم چه بگویم... که چرا این آهنگ من است... می خواستم بگویم... شور دارد... آنجا که کلام تمام می شود و موسیقی تنها می شود دلم می خواهد مثل این صوفی ها سرم را شیداوار تکان دهم... چون من عاشق این دلهره ای هستم که سازهای کوبه ای مثل دف به جانم می اندازند... آهنگ من است، چون از تن می گوید... از مزه ی دست ها... از یک حسی خاصی که تهش من را به معشوق نمی برد توی همان حس خاص میخکوب نگه می دارد... یک حال وحشی و خشنی را در من بیدار می کند... که گه گاه از درونم سر بر می دارد و من باید پنهانش کنم...

اما به خودم که آمدم دیدم به شدت گُر گرفته ام... انگار همین حالاست که بخار شوم... ضربان قلبم از درون روی تنم پخش می شد و دندانهایم را محکم روی هم فشار می دادم... خب ناآشنا هم نبود برایم...

من نمی توانم جلوی جمع حرف بزنم... نمی دانم از اضطراب است یا خجالت یا نبود اعتماد به نفس... وقتی شروع می کنم به حرف زدن، هیچ کنترلی روی کلمه هایم ندارم.... یادم می رود چه می خواستم بگویم... یک چیزهای نامفهومی از دهانم خارج می شود که هیچ ربطی که به چیزهایی که در سرم یا دلم بوده ندارد... مثلا سر کلاس های زبان... دهانم را باز نکرده عقربه ی درجه حرارتم می چسبد به آخر... لرزش می گیرم... قلبم خودش را به در و دیوار تنم می کوبد... و آخر ترجیح می دهم ساکت بمانم و زل بزنم به چشمهای معلم... در حالیکه وقتی معلم خصوصی دارم مثل بلبل درفشانی می کنم...

قبلا هم گفته بودم انگار... که از چشمها می ترسم... از نگاه هایی که رویم می افتد... از نگاه های پرسشگر و قضاوت کننده... فلج می شوم... مثل همان روز که در یک مسابقه ی ورزشی شرکت کردم... جلوی داورها عربی می رقصیدم به جای اجرای فرم... خیس عرق... قلب دیوانه وار... دستها پاها رقصان... و هیچ کدام مثل حرارتی نیست که از همه ی وجودم زبانه می کشد...

خودم را از دور در این مواقع نایستاده بودم نگاه کنم... تا دیروز پشت آن مانیتور... خب همین خیلی خوب است...


* روزهای خوشرنگی دارم... روزهایی که دلم برایشان خیلی تنگ خواهد شد... هرچند روزهای بهتری از پس این روزها در راه باشد... این خوشرنگیش را هم مدیون آدمهای این روزهایم هستم... انگار هر کدام یک سطل رنگ برداشته اند و دارند با قدرت می پاشند روی لحظه هایم... این هم خیلی خوب است... نه ؟


+  جمعه هشتم اردیبهشت 1391 11:40  ... Freeda  | 




همین هفته ی پیش بود... تمام شب رو نخوابیده بودم... نصفه شب یه بار بلند شدم رفتم با توپ و تشر صداش کردم بیاد رو تخت بخوابه... بعد هم خودم مچاله شدم ته تخت... چسبیده به دیوار...

صبح هی خودش رو بهم نزدیک کرد... یه کم پاش رو چسبوند به پام... می خواست بنشینه، دستش رو گذاشت رو تنم... اما هیچ عکس العملی نشون ندادم... وقتی بلند شد و رفت از اتاق بیرون... رفتم سر کمد لباس هام رو درآوردم که بذارم توی کیفی چیزی...

به هوای آب خوردن از در اتاق رفتم بیرون سمت آشپزخونه... زیر چشم دیدم نشسته داره سیگار می کشه... برگشتنی بهش گفتم... "میای به مامانم میگی سر فلان جریان می خوام از دخترت جدا شم ... بعد میری با اون قشنگ و آزاد زندگی می کنی..."

اما همینجوری که نگفتم... وسط جمله صِدام شکست... بعد احساس کردم قلبم داره منفجر میشه... قفسه ی سینه م داشت نصف می شد... بعدش نفس زنان رفتم تو اتاق و در رو بستم... هی فکر می کردم الانه که سکته کنم... یا همین الان که دارم این جمله ها رو می نویسم هم همین حس رو دارم...

بعد صِدام کرد... یه بار... دو بار... جواب ندادم، اونم نیومد... دوباره صدام کرد... رفتم بیرون دیدم یه صندلی گذاشته جلوش... گفت بیا بشین باید حرف بزنیم...

حرف زدیم...

یا اون روز صبح... وسط های نوروز 88... وقتی با یه عالمه آدم شمال بودیم... 4 صبح چشمم رو باز کردم... ردیفی تو ویلا خوابیده بودیم رو زمین... مامان يه طرفم خوابيده بود و اون ور یکی دیگه... داشتم خفه می شدم... نفسم درنمیومد... انگار مرگ جلوی چشمم بود... شب پيش بهش گفته بودم تحمل نمی کنم و تمومش کنیم... آخه تازه دو سه روز از عقدش گذشته بود...

بلند شدم راه افتادم تو خونه... يه پروپانول خوردم ... تا 6 دووم آوردم... 6 صبح زنگ زدم به یکی از اقوامش که شماره ش رو بده چون شماره ی خواهرش دستش بود که اونم پاک کرده بودم و حفظ نبودم... مثل مرغ سرکنده دور حیاط راه می رفتم... با قیافه ی داغون و چشم هاي پف كرده... اون هم که نداد شماره ش رو که یادم بره مثلا... خودم شروع کردم تا اونجا که یادم بود شماره ها رو بگیرم که یکیش درست در بیاد... اولیش درست بود...

باز حرف زدیم...


* خب الان بهاره دلم می خواد همه ش عاشقانه بنویسم... دوست ندارید نخونید خب !!!

**کارول سماحه یه کلیپ داره که این آهنگشه ... پسره باهاش قهره.... بعد دختره که میاد از کنار تخت بلند شه پسره دستش رو می گیره و می بوسه... نمی شه من این رو ببینم و اینجاش که می رسه گریه م نگیره... نمیشه...


+  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 0:34  ... Freeda  | 



نطفه ی سومین کودکم، هشتم فروردین سال گذشته روی تخت اتاق خودم در خانه ی پدری بسته شد... سرم رو به پایین تخت بود و از پنجره ی اتاقم می توانستم آسمان را ببینم... پدر کودکم که جنوبی باشد احساس می کرد که بدنم در حالت امن نیست اما من به حالت قهر اصرار داشتم که از بدنش به بدن من ببخشد و خیالش راحت باشد که همه چیز امن است... آخر می خواست برود عروسی کند و من هم انگار لج کرده باشم... دست آخر هم آن چیزی که من می خواستم شد... بعد او رفت جنوب و من هم رفتم شمال خانه ی یکی از دوستانمان... خوب یادم هست و خیلی عجیب بود که از فردایش من مدام دل درد داشتم... تا روز 26 اردیبهشت... که تمام این مدت افتاده بودم روی دور انکار...

اتفاقات عجیب بدنم را گذاشتم به حساب استرس ناشی از عروسی جنوبی... افسردگیم را... آن حالت یائسگی م را... خستگی بیش از حدم را...مثالش اینکه یک روز رفتم از یخچال چیزی بردارم، اما از شدت ضعف و خستگی همان جلوی در آشپزخانه نشستم روی زمین. تقریبا هر شب گریه می کردم و جنوبی از پشت گوشی کلافه می شد بس که می گفتم من خسته ام... چرا نمی فهمی که من چقدر خسته ام... تا آنجا که وقتی 26 اردیبهشت، پنهان شده توی کمد اتاقم با ناباوری خبرش کردم که پدر شده، آهی از سر آسودگی کشید که خیالم راحت شد که چیز دیگری نبوده...

اینطور شد که جنوبی روز عروسیش کودکی یک ماهه در بطن من داشت که نه من می دانستم و نه خودش... هرچند که خواب دیده بود کودکی از او در آغوش دارم... هرچند زن فالگیر مدام اصرار داشت که تو الان که جلوی من نشسته ای آبستنی و باروری و من با مانا غش غش خندیده بودم که چه حرف ها... هر چند دوستی که هیچ گاه او را ندیده ام برایم نامه ای فرستاد که خواب دیده من تابلویی کشیده ام که در آن مردی نشسته که سر به زانو دارد و دختر بچه ای جلویش ایستاده که دستش را روی سر مرد گذاشته... همه ی این ها بود ولی من بر این باور بودم که این غم وحشتناک، من را از پا انداخته... روزهای بدی بود...

حالا هم داشتم به عادت همیشه نوشته های ماهی که هستیم در سال های گذشته را می خواندم... دیدم من از هشت فروردین تا بیست و هشت اردیبهشت مادر بودم... اما فقط دو روز آخرش این را می دانستم...

نمی دانم... همین...


* این نقاشی خوب اثر پیکاسوئه... انگار ما را کشیده... من، جنوبی در قایق عزیزش و فرزندمان... انگار که بخواهیم بسپاریمش به آب....


+  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391 12:15  ... Freeda  | 


ده دوازده روز قبل از عید بود... از خانه ی دوست دیگری حاضر شدم و رفتم... دیر هم شده بود ... حدود 10-9.30 شب رسیدم... هنوز خیلی شلوغ نشده بود و اکثر آدم ها را نمیشناختم. شروع کردم به نوشیدن شراب و گشتن بین دوستان تا عادت کنم به جمع...

کنار سه نفر ایستادم و بحثی شروع شد که وسط هایش رسید به سامان ارسطو ... گفتگو ادامه پیدا کرد که من شاید از سرِ مستی گفتم خب... من بای-سک-شوال هستم... یک دوست عزیزی گفت آهان ! من همین را می خواهم... که هرکس دقیقا بداند چی هست یا نیست... نه با خودش تعارف داشته باشد نه بقیه... یکی از دخترها هم ذوقی کرد و چشمش برقی هم زد...

یه کم دیگر رفتیم توی آشپزخانه و به نوشیدن ادامه دادیم... که دختر مذبور که غریبه هم نبود آمد کنارم و گفت فلانی میایی یک شب با هم باشیم ؟ یک کم به صورت پنهانی براندازش کردم و جواب مثبت دادم... چرا که نه... خیلی هم خوشحال شد و همانجا شروع کرد... دست من را گرفت و برد و یک رقص جانانه ای کردیم و برگشتیم توی آشپزخانه... پسر خواهر همان آقایی هم که گفت خوب است آدم خودش را بشناسد با ما آنجا بود و چون پسر خوبی بود ما اجازه دادیم بایستد و ما را وقت بوسیدن یکدیگر نگاه کند... پسر هم سرش را به دیوار می کوبید که آرزویش بود این صحنه را از نزدیک ببیند...

شب با همین مغازله ی سطحی گذشت... مستی دخترک هم از حد گذشت و یک دل سیر کنار من و دوست دیگری گریه کرد که یار بی معرفتش خیلی راحت او را ترک کرده و با دیگری رفته... ما هم گذاشتیم گریه کند تا خالی شود... خب من می دانستم که خالی نمی شود... زخمش می مانَد... تا همیشه...


* این وسط ها خواب دیدم که پس از سال ها به این نتیجه رسیده ام که بگو من چرا نتوانستم با هیچ مردی بمانم... چون به زن ها مایل هستم... خیلی هم از این کشف خرسند بودم... اما در واقعیت سر سوزنی هم میل ندارم که اینطور باشد...

** هر وقت کار زیاد دارم باید یک راه فراری پیدا کنم برای از زیر کار در رفتن... یکیش همین زورکی و هول هولکی نوشتن !!!!


+  شنبه نوزدهم فروردین 1391 22:12  ... Freeda  | 



یه سکوت خوبی تو خونه هست... از اون سکوت های تابستونی که من می میرم براش، با اینکه اینجا هوا هنوز خیلی سرده... از دور صدای تمرین پیانو میاد که گاهی هم جاش رو با صدای فلوت عوض می کنه... از پنجره ردیف خونه های همشکل نظام گذشته معلومه... بعضی خونه ها همون نمای اطراف پنجره های خودشون رو نو کردن... اما کلا نماها قدیمی شده و زشت... پسرخاله م رفته سرکار و همینطور خاله... من موندم و مامان که داره آروم و بی سروصدا و به احتمال زیاد تو فکر، آشپزی می کنه...

منم اینجا تو فکرم... اینکه باید جدا شم... از گذشته و از همه ی اتفاقاتش... دلم اصلا نگرفته... برعکس بی قراره ... حوصله ی انتظار کشیدن و نشستن تا ببینه چی میشه رو دیگه نداره...انگار یه آوازی داره اون دور دورها صدام می کنه که بلند شم و برم...

یه طرف تمرینات زبانم افتاده... یه طرف فیلم نیمه کاره ی آلمادوار... اون طرف "سخن عاشق" رولان بارت... اصلا عاشق چی میگه ؟ کلا حرفای عاشق اهمیتی داره ؟ هرچی هست هنوز توی سر من فقط صدای اونه که از همه بلندتره...

این خاله م جریان جنوبی رو نمی دونست... دیشب بهش گفتم... خیلی عادی برخورد کرد... گفت فقط کسی ندونه که اگر خواستی تصمیمی بگیری مجبور نباشی زیادی به دیگران توضیح بدی... مخصوصا به پدرت... ولی می دونم همه ش با خودش فکر می کنه... صبح هم که بیدار شدیم گفت تمام شب رو به تو فکر می کردم...

میگه هیچی ازت نمی خوام جز اینکه مستقل شی... زودتر یه شغلی برای خودت پیدا کنی... می خواستم بگم خاله خودم هم همین رو می خوام... ولی نگفتم... آخه گفتن دیگه تو اوضاع من جایی نداره... گفتن و توضیح دادن و حرف و کلمه و... 

چند روز پیش داشتم به زن شوهرداری می گفتم که تا شوهرت بیماره... اعتیاد داره و خودش نیست درباره ش تصمیمی نگیر... حالا به خودم میگم که تا شغلی دست و پانکردم و از این حالت منفعلی و بی حاصلی خارج نشدم نمی تونم تصمیمی برای زندگی عاطفیم بگیرم... این رو همیشه می دونستم...

فقط...

فقط هیچی...

 

* می خواستم اولین پست امسال را از تَن بنویسم... از تَنِ او و داستانش با تَنِ من... اما مناسب اولین پست نبود... باشد برای بعد...

** وقتی داشتم جریان خودم و جنوبی رو برای خاله تعریف می کردم تمام بدنم می لرزید... با اینکه هم اون می خندید و هم من تلاش می کردم جریان رو از تراژدی بودن برگردونم باز دو سه بار داشت گریه م می گرفت... سردم شده بود و به خودم می پیچیدم... این عشقه... نه ؟

*** من عاشق این جور نقاشی ها هستم... خطوط صاف و مشخص... رنگهای تقریبا یک دست و تخت... انگار صریحند و بی پرده... همانجوری که من دلم می خواهد آدمهای اطرافم باشند...


+  چهارشنبه نهم فروردین 1391 14:29  ... Freeda  | 



دلم می خواهد بروم یک جای خلوتی آنقدر دف بزنم که از خود بیخود بشوم... دلم می خواهد انقدر صوفی وار بچرخم و بچرخم که از هوش بروم...

یکباره عاشق شده ام... عاشق هر چه شد و هست و می شود و خواهد شد... ردای عاشقیتم را بر شانه هایشان می افکنم ... طوافشان می کنم... می نشینم و بر می خیزم... شیدا... عشق فرو می دهم و عشق باز می دمم...

بویشان می کنم... نگاهشان می کنم... گاهی لمسشان می کنم... هیچ کدام را ندارم و همگی از آن من هستند... بی آنکه بدانند... بی آنکه بدانند...


* فکر کنید که دیوانه شده ام... شاید هم که شده باشم...

** سال خوبی بود... سال خوبتری هم خواهد آمد... اصلا مگر سال بد هم داریم ؟ نفسم از جای گرم در می آید؟ ... نمی دانم... 

*** این ها را با Track اول آلبوم الکیِ نامجو (هوشم ببر سعدی) نوشتم... خواستید با همان بخوانید...

**** برای هر کدامتان که این اراجیف من را می خوانید آرزوی سالی خوبِ خوب دارم... 


+  جمعه بیست و ششم اسفند 1390 22:17  ... Freeda  | 



می خوام این هفته ی آخر سال رو اندکی سکوت پیشه کنم...

مخصوصا که تازگی ها یه کم هم زیادی صحبت فرموده ام...

میرم که از سکوت خودم لذت ببرم...

شما هم لذت ببرید...

از سکوت من البته...


+  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390 9:34  ... Freeda 



فکر کنم تا قبل از چهارده پونزده سالگی یا تا قبل از همون موقع هایی که یک چیزهایی از رابطه ی (... ) بفهمم،بود... که یک سری خوابهای مشابهی می دیدم...

تو این خواب هام همیشه سوار دوچرخه بودم... سوارش که نبودم دقیق... روی میله ی جلوش نشسته بودم... و همیشه یک حس فوق العاده عجیب و خوشایندی از جایی از بدنم که با دوچرخه تماس داشت احساس می کردم...

همیشه دلم می خواست شب ها این خواب های دوچرخه ایم رو ببینم... نمی دونستم چیه ولی بی نهایت منقلب می شدم...

بعدها حدس زدم که این می تونسته نوعی تجربه ی ار-ضا شدن باشه... ولی اون حال... خیلی حال عجیبی بود... حالا هم هر وقت دوچرخه سوار می شم یاد اون خواب هام میفتم...یا حتی هر وقت دوچرخه می بینم...


* فردا روز زنه... زن بودنمون مبارک... البته من خیلی با این کلمه ی زن حال نمی کنم...

بانو بودنمون مبارک...


+  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 22:55  ... Freeda  | 



تا دارم یه سری اسکن می گیرم یه چیزی از دیشب براتون تعریف کنم... دیشب شب نشینی مجله ی فلان بود یه جایی... که اتفاقی منم اونجا بودم... یک داستانسرا یا به قول ما نقالی از اتریش اومده بود با یه همراهش که ساز سنتیشون که مثل نی انبان ما بود رو،می نواخت...

داستانسرا مرد مسن و شیرینی بود که با گیرایی و جذابیت تمام...دو تا داستان برامون تعریف کرد که یکیشون این بود:


دو تا مزرعه دار بودن که یکیشون خیلی فقیر بود و یکیشون خیلی مرفّه ! مزرعه ی اون ثروتمنده همیشه حاصلخیز بود... گاوهاش پرشیر و فربه بودن و خلاصه همه ی اوضاعش مرتب بود... این یکی ولی همیشه بلا و آفت می افتاد به مزرعه ش و به دام هاش و هیچ چیزش سرجاش نبود...

یه روز میره از یارو ثروتمنده می پرسه چرا اینطوریه ؟ تو چه کار می کنی که اینقدر متموّلی ؟ میگه من صبح تا شب کار می کنم... فقیره میگه خب منم کار می کنم... ثروتمنده میگه والا من نمی دونم... من همین رو دارم بهت بگم فقط...

یه شب همینطور که تو تختش غلت می زده و خوابش نمی برده... بلند میشه میره سمت مزرعه ی ثروتمنده... می بینه ..اِ ... یه نفر داره نصفه شبی اونجا کار می کنه... میره یقه ی یارو رو می گیره که تو کی هستی ؟ من رعیت های این رو می شناسم و می دونم که از اونا نیستی... میگه من نیکبختی شم که دارم براش کار می کنم...

فقیره می زنه تو سر خودش که پس نیکبختی من کجاست؟ چرا کار نمی کنه ؟ میگه پشت اون سنگ خوابیده ... فقیره میره پشت سنگ می بینه که یه مرد مفلوک بدبختی خوابیده.. با لگد می زنه بیدارش می کنه که پاشو کار کن ... چرا خوابیدی و این حرف ها... نیک بختی ش بیدار میشه میگه چه کار کنم ؟ میگه برو تو مزرعه کار کن... میگه من کار مزرعه بلد نیستم... فقیره میگه پس چه کار بلدی ؟ میگه من صنعت گری و پیشه وری بلدم...

فرداش فقیره خونه زندگیش تو مزرعه رو می فروشه میره تو شهر صنعت گری پیشه می کنه... حدس می زنید چی میشه ؟ ...


*...


+  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 21:58  ... Freeda  | 



بگذارید از اینجا شروع کنم که دو سه شب پیش خواب بابای بچه را دیدم... همان پزشکی که از او بار برداشتم ... اما او من را تنها گذاشت و همین جنوبی خودم بار او را بر زمین گذاشت ! در یک خانه بودیم... وقتی همدیگر را دیدیم انگار که هر دو شهو-تی بشویم رفتیم توی یک اتاق... دیدم که در کسری از ثانیه رفت روی تخت دراز کشید و منتظر من ماند... مادرم ناگهان در را باز کرد ببیند من کجا هستم... گفتم کار دارم و الان می آیم...

در را قفل کردم و پریدم روی تخت... اما تا اولین بوسه را گرفتم دیدم که نمی خواهمش... باز پریدم بیرون و همنطور که اسم جنوبی را بلند صدا می کردم همه جا به دنبالش گشتم... آخر هم توی آشپزخانه پیدایش کردم... گفتم برویم... دو روز است در خانه ایم... برویم بیرون...

این هیچ...

من به قول دوست عزیزی کثیرالفیلان هستم... یعنی زارتی به زورتی عاشق می شوم... پیشترها اصرار داشتم که همه ی این عاشقیت ها را به جایی برسانم... این می شد که برای هرکدام یک بار اجدادم را جلوی چشمم می دیدم... بعد از آمدن جنوبی شیر این عاشقیت ها را به کل بستم... از طرفی خوب بود.. اما این بار به واسطه ی خود جنوبی باز اجدادم را به شدت مشاهده کردم...

راستش یکی از دلایل حال خوب این روزهایم این است که کمی شیر مذکور را باز کردم... نتیجه این شد که باز برای خودم اینجا و آنجا عاشق می شوم... اما این بار عشقبازیِ هر عاشقیتم را از گلوی جنوبی خودم بیرون می کشم...

و دیگر اینکه نه احساس ترس و سردرگمی دارم... نه فکرمشغولی برای به دام انداختنشان ... نه اینکه آیا این همان شاهزاده ی سوار بر اسب من است یا نه یا هزار دل مشغولی آزار دهنده و وقت کش دیگر...

حالا هم خودم هستم... هم پایم را از گلوی جنوبی برداشته ام... هم اصلا زندگی زیبا شده....


* این بابای بچه من را خیلی یاد رت باتلر زندگیم می انداخت... اصولا این آدمهای به نسبت من عظیم الجثه با پوست سفید و با یک اخلاق خاص من را یاد یک خرس قطبی سفید و گرم ونرم می اندازند که آغوششان را خیلی دوست دارم... اما فقط برای اینکه گرم بشوم و آرام بگیرم... و خوب می دانم که در رخت-خواب هیچ لذتی به هم نمی دهیم...آها ! یکی دیگرشان هم اینطور بود که اگر الان اینجا را می خواند می گفت: تو هنوز هم یک پیرزن پایین-تنه ای هستی ! ... خب ... شاید !

** این روزها احساس می کنم زیادی "های" شده ام... نمی دانم تاثیر قرص هاست یا چه؟ این یک حال نرمال است اصلا یا باید پیچش را کمتر کنم ؟!

*** این نقاشی که می بینید... همین را پریشب خواب دیدم... نشئه گیش هنوز برتنم مانده... جریان این خوابهایم چیست واقعا ؟


+  دوشنبه هشتم اسفند 1390 20:12  ... Freeda  | 



شاید چون به این دلیل که از پسر- که استادمان باشد- خوشم می آمد ... آن هم به خاطر اینکه صورت سبزه ای دارد که خیلی به نظر من صکصی ست و موقع نشستن پاهایش را باز می گذارد که من عاشق اینجور نشستن مردان هستم... یا شاید چون بی پروا حرف می زند و شوخی می کند و من کلا از آدم های کمی وقیح و بی چاک دهن خوشم می آید... یا شاید چون موقع صحبت کردن دائم به چشم های من خیره می شود تا جاییکه که من هوس کردم بین یکی از این خیره شدن های طولانی... زبانم را به نشانه ی یک حرکت بی ادبی میان لب هایم حرکت بدهم تا واکنشش را ببینم- که البته این کار را نکردم- ... شاید به این دلیل ها متوجه نشدم که بقیه ی بچه ها شمشیر را برایش از رو بسته اند...

آن هم چرا  ؟ چون با یکی از هفده هجده ساله های کلاس که به نظر من مثل اکثریت هم سن های امروزیش اصلا حرمت هیچ چیز را نگه نمی دارند کمی خشن برخورد کرده بود ... تازه آن هم در جواب حاضرجوابی نامناسب دخترک...

حالا هم یکی از همسن های خودم داشت هاج و واج من را نگاه می کرد که تو که اینهمه حساسی چطور این رفتار فلانی را ندیدی و بهت برنخورد ؟ می خواستم بگویم: آخر چشمم بدجوری دنبالش است... اما نگفتم... گفتم چون این وظیفه ی دانشجو است تا حرمت استاد را نگه دارد... آمدیم این جا یک درسی از این آدم بگیریم و برویم... بعد هم کاری نکرده جواب یک شوخی بد را بد داده ! گفت من که نمی توانم به دخترک ایراد بگیرم رفتارش همین است... گفتم خب رفتار فلانی هم همین است !!

بحث به جایی نرسید... جلسه ی بعد همان دختر مدعی العموم مثل یک مجسمه نشسته بود و مثلا به نشانه ی تنبیه استاد، اصلا نمی خندید... پسر هم محتاط تر شده بود ... نمی دانم تذکری از کسی گرفته بود یا نه ... دلم برایش سوخت... علی رغم سفارش های اکیدِ خانم مدعی العموم در جهت نخندیدن و بی محلی کردن به استاد... من با استاد گفتم و خندیدم و با شوخی هایش هم غش و ریسه رفتم... خانه هم که آمدم از فیص بوک برایش پیغام فرستادم که: شما استاد خوبی هستید...

نمی دانم چرا ما آدم ها گاهی اینقدر چغر می شویم...


* چغر: ما به چیزهای خشک و سخت و انعطاف ناپذیر می گوییم چغر ... به دهخدا هم می توانید رجوع کنید...

** ... همین استادجانمان دیروز گفت می دانستید کنکاش نه تنها به معنی جستجو نیست بلکه به معنی گفتگو و مشورت است ؟ به قول خودش من دچار فروپاشی شدم از فرط حیرت !! شما می دانستید آیا ؟

*** گفته بودم حدود یک ماه است که رها شده ام ؟ نه... از جنوبی نه... از خودم... می توانید تبریک بگویید ... می پذیرم...

عنوان پست هم در راستای همین پی نوشت آخر درج شده است...


+  دوشنبه یکم اسفند 1390 13:10  ... Freeda  | 



یک هفته بود در به در دنبال یه مرد می گشتم که به عنوان پارتنر بیاد باهام عروسیش... آخه گفته بود تنها نرم که به قول خودش هی دلش آویزونِ من نباشه... جنوبی که نتونست بیاد تهران... هرکسی هم که خواستم باهاش برم یا داشت می رفت سفر... یا حال عروسی نداشت... یا اونایی که می شناختم از ایران رفته بودن یا زن داشتن... یا شاید این یه چیزی از جنوبیه که دور من رو گرفته و نمی ذاره کسی نزدیکم شه... نمی دونم... به هر حال تصمیم گرفتم تنها برم...

خوب بود که خیلی نزدیک بود... از در رفتم تو و یک گوشه نشستم... عروس داشت با داماد بین آدمهای دیگه می رقصید... انگار ناگهان فهمیده باشم کجام... بغضم به آنی گولّه شد و اشکم سرازیر... خواستم مهارش کنم اما نشد... بلند شدم رفتم بین جمعیت پیداش کردم... فقط نگاش می کردم ... به زور چهارکلمه با خودش و شوهرش حرف زدم  و اومدم نشستم... بند نمیومد گریه م ...

خوشگل شده بود... موهاش رو خیلی ساده رو سرش خوابونده بود و کنار گوشش یه گل بزرگ زده بود... همونجوری که من دوست دارم... سعی کردم خیلی نگاهش نکنم تا آروم تر شم... اما نمی شد ...تا دو سه ساعت دیگه که داشت کیک رو با داماد می برید من همچنان با بغضم دست به یقه بودم...


* قبلا هم گفته بودم... تو هر عروسی گریه م نمی گیره... حالا نمی دونم جریان این عروسی چی بود که گریه م بند نمیومد...


+  جمعه بیست و یکم بهمن 1390 0:34  ... Freeda  | 



همان روز که خواهرک توی حیاط مجتمع دستم را گرفت و برد پیش پسر و گفت ببین من هر وقت این پسر را سر کلاس می بینم یاد جنوبی تو میفتم، دیدم کاملا راست می گوید... اصلا هم نتوانستم بگویم: "وا ! این کجایش شبیه جنوبی ست ؟"

بعد که همکلاس خودم شد دیدم یک خصوصیتش اصلا با جنوبی من همخوانی ندارد... که آن هم چیزی نیست جز استعداد غریبش در یادگیری زبان... البته کسی که عاشق فلسفه است، اینجور بلعیدن این زبان اصلا ازش بعید نیست... اما در عوض خصوصیتی هم دارد که مال خود خود جنوبی ست... آنهم اینکه یک ساعت و نیم کلاس تمام نشده مثل برق خودش را به حیاط می رساند تا سیگاری بگیراند یا به قول این مردکِ من تَشی بزند...

دو سه روز بود که با جنوبی حرف نزده بودم و له له می زدم... حالا بعد از امتحان با همین پسر آمده بودیم توی حیاط و صحبت می کردیم... همانطور سیاه است و باریک اندام... جنوبی هم هست... و سیگار را چنان پک می زند که انگار اکسیژن همان چیزی ست که الان دارد می فرستد توی ریه هایش ... نه آن چیزی که تا قبل از گیراندن این لعنتی استنشاق می کرده ... دیدم حالت نگاهم دارد به صورتش بر می گردد و رنگ دیگری می گیرد... دیدم اگر دو دقیقه ی دیگر بایستم صورتش را می گیرم بین دو دستم و له می کنم... برای همین زود خداحافظی کردم و زدم به چاک...


* همانا از بزرگترین لذت های زندگی برای من... پیدا کردن نقاشی برای نوشته هایم است ! در این چند دقیقه گشتن و پیدا کردن مثل اثر یک هم آغوشی داغ ارضا می شوم !


+  سه شنبه یازدهم بهمن 1390 0:49  ... Freeda  |